از استبداد سیاسی تا توتالیتاریسم فرهنگی
کالبدشکافی سیاست فرهنگی پهلوی اول

از استبداد سیاسی تا توتالیتاریسم فرهنگی

وجوه «توتالیتاریسم» در عرصه اجتماع نیز به تناسب با وجه سیاسى آن نیست. در این عرصه نیز شاهد حاکمیت استبداد دولتى در قلمرو اجتماع میباشیم. از طرفى ایدئولوژى دولتى جهت بسیج توده‏اى از سوى رسانه هاى فراگیر دولتى تبلیغ می شود و توده هاى مردم را در مسیر اهداف ایدئولوژیک حزب «هدایت» می ‏کند. دولت با در دست گرفتن نظام آموزشى و پرورشى و در اختیار قرار دادن وسائل ارتباط جمعى در نزد خود به هدایت افراد و گروههاى اجتماعى مبادرت می ورزد.

کافه تاریخ- مقالات

 

نظامهاى سیاسى توتالیتر را به دو گروه راست و چپ تقسیم مىکنند. گرچه، در بنیاد، هر دو یکسان مىباشند؛ ولى تفاوتهایى براى آنها قائل‏اند. نظام توتالیتر راست، اعم از فاشیسم و نازیسم، اساسا ضددموکراتیک و خواهان اختناق پلیسى است؛ ولى نظام کمونیستى ذاتاً دموکراتیک می‏باشد گرچه در مرحله عمل اینچنین نبود. در جامعه توده‏اى ، توده به عنوان ماده خامى صرفا در تیررس تبلیغات و تلقینات است. تبلیغات محیطى است که به او شخصیت می‏بخشد. به همین علت، بسیج‏پذیر است؛ یعنى رهبر مقتدر و یا حزب حاکم خواستها و انگیزشهاى معین را جهت همسان‏سازى توده‏ها فراهم کرده و، با تبلیغات مکرر و با استفاده از احساسات، ایشان را در یک بسیج عمومى به حرکت درمىآورد و با خود همراه میسازد. در چنین وضعیتى، انسانهاى منفرد، منزوى و جداى از کل جامعه به علت فقدان اطلاعات و آگاهیهاى لازم، به صورت انبوه در یک جهت همچون سیل به جریان می‏افتند. جهتى که به عنوان ایدئولوژى از سوى طبقة الیت، یعنى نخبگان جامعه تعیین و مقرر مىگردد و توده‏ها به آن به صورت آگاهانه و غیر آزاد و توأم با عدم انتخاب پاسخ مثبت می‏دهند. علت این پاسخ به درهم شکستن هنجارها و ارزشهاى حاکم و اعتقادات و باورهایى برمى‏گردد که بر اثر تحمیل شرائط نوین به جامعه حادث مى‏گردد. فروپاشى جامعه سنتى و پیدایى جامعه مدرن، که به نوبه خود به ضعف همبستگى اجتماعى می‏انجامد علت اصلى چنین رخدادى است. تئورى پردازان جامعه توده‏اى از قبیل متفکران اگزیستانس همچون هایدگر و یاسپرس و هماندیشمندان حوزه جامعهشناسى از قبیل امیل دورکیم و هم نظریه‏پردازان سیاسى همچون هانا آرنت و روانشناسانى چون اریش فروم جملگى پیدایى جامعه مدرن را در پیدایى چنین وضعیتى مؤثر مىدانند. گرچه هرکدام، نقطه تأکید مشخصى دارند، با این حال، آن نقطه‏نظرات در یک مسیر جریان دارد.


ماهیت نظام سیاسی در دوره پهلوی اول
نظام سیاسى در دوره پهلوی اول حداقل داراى وجوهى از نظامهاى توتالیتر است. سلطه دستگاه حاکمه بر ارکان مختلف اجتماع به گونه‏اى که نوسازى از بالا را تحقق بخشد، آن را به سمت چنین نظامى نزدیک مى‏سازد؛ به ویژه آنکه در مناسبات فرهنگى شاهد یک نظام متمرکز در عرصه ایدئولوژى‏سازى مى‏باشیم. امحاءِ نهادهاى فرهنگى سنتى از قبیل مدارس قدیم، مدارس دینى و جایگزینى مؤسسات تمدنى مدرن در حیطه فرهنگ و تسلط بر ارکان مختلف آن چنین بسترى را محقق مى‏سازد. محمود دلفانى در خصوص «سازمان پرورش افکار» که بعدا به آن خواهیم پرداخت مى‏گوید: «سازمان پرورش افکار» در دسته‏بندى سازمانهاى فرهنگى، در زمره «سازمان فرهنگى متمرکز» قرار مى‏گیرد. این نوع از سازمانهاى فرهنگى نوعا در کشورهایى که داراى حکومت تمرکزگر استبدادى هستند، پدید مى‏آید. مهم‏ترین ویژگى این سازمانها عبارت‏ اند از: 
     1. سازمانهاى فرهنگى تمرکز یافته، اغلب هماهنگ و همسان مى‏باشند.
     2. هدف این سازمانها یکسان سازى فرهنگى است.
     3. روش این‏گونه سازمانها، کاملاً ادارى و اجراى دستورهاى رسیده الزامى است.
     4. بودجه فرهنگ هر محل، نمایندگان فرهنگى و... عموما متمرکز و تحت نظارت مستقیم وزارت فرهنگ است.
     5 . در سازمانهاى فرهنگى تمرکز یافته، مسئولیت امور و بررسى تمام مسائل فرهنگى برعهده وزارت فرهنگ است. در پدید آمدن سازمانهاى فرهنگى متمرکز ، علاوه بر عامل تمرکزگرایى دولت واستبداد حکومتى، عوامل دیگرى نیز وجود دارد.1
با این حال گرچه جامعه توده اى را محصول عصر مدرن در جامعه غربى مى‏دانند؛ ولى در جریان توصیف آن وقتى از اجمال گذشته به تفصیل برویم مشاهده مى‏کنیم که همان اوضاع و احوال، جوامع غیرمدرن غربى را نیز تهدید مى‏کند، به گونه‏اى که چنین وضعیتى مى‏تواند در آنها نیز اتفاق بیفتد. به تعبیرى، در جوامع در حال توسعه یا توسعه‏نیافته و ازجمله ایران آغاز عصر پهلوى نیز که در آن ایران دوره گذار را طى مى‏کند، دچار بحران شده، به گونه‏اى که نظم سنتى گذشته فرو پاشیده و یا در حال فروپاشى است. در چنین حالتى جامعه را دچار بى‏نظمى مى‏بینیم که در تکاپوى رسیدن به نظم جدید است و بافتهاى قبیله‏اى، عشیره‏اى و خانوادگى گسسته و یا در حال گسستن است و جامعه در تب تجربه چهارصدساله فردیت غرب و مدرنیت مى‏سوزد.
بنا به قول دورکیم،2 جامعه در این وضعیت دچار «آنومى» (: بى‏هنجارى) شده است. به نظر او جامعه توده‏اى مظهر وضعیت آنومى است. کم رنگ شدن وجدان جمعى قبلى در این جامعه باعث گسیختن شیرازه اجتماعى شده و، در نهایت، نظم اجتماعى را بر هم مى‏زند. در این موقعیت که حد وسط جامعه سنتى، با همبستگى خاص خود، و جامعه جدید که خود مولد همبستگى جدید است، فرد هویت قومى، نژادى، محلى ، مذهبى، طبقاتى و صنفى گذشته را از دست داده، به تعبیرى البته، «از خود بیگانه»، شده و باید هویت جدیدى را در وضعیت بحران هویت احراز نماید و خود را متعلق به جمعى بداند واز بى‏پناهى نجات یابد. لذا سخت در پى احیاى همبستگى البته از نوع جدید است. در این حین، سازمانهاى بوروکراتیک مدرن جهت پر کردن این خلأ تأسیس مى‏شوند. کار ویژه نهادهاى مدرن همسان‏سازى است و همسان‏سازى ویژگى اصلى جامعه توده‏اى است. جامعه مورد نظر ما نیز در چنین وضعى به سر مى‏برد. در این جامعه، تمایزات سنتى از بین رفته، با فروپاشى و گسیختگى هویتهاى قومى که در دستور کار رژیم است و همانندسازى که حتى در ظاهرى‏ترین شکل خود، یعنى لباس و کلاه یکسان خلاصه مى‏شود، دیگر جماعات گذشته به چشم نمى‏آیند. مکانیسمهاى ادارى و فرهنگى جدید در تعقیب خلأ پدید آمده، یعنى فقدان عوامل و سازمانهاى امنیت‏بخش اجتماعى و به جهت ایجاد اجماع جدید، الگوهاى رفتارى جدید، تأسیس مى‏شوند. این الگوها که از منبع انضباط اخلاقى مدرن تغذیه مى‏شوند جایگزین نظام اخلاقى و یا علائق اخلاقى و معنوى سنتى مىگردند.


نهادهای مکمل استبداد فرهنگی پهلوی اول
مدارس جدید، شیوه تعلیم و تربیت جدید، دستگاه بوروکراتیک جدید و، به طور عینى‏تر، سازمانها و نهادهایى همچون سازمان پرورش افکار این مسئولیت را به عهده مى‏گیرند. نهادهاى فوق به کار فرهنگ‏سازى مشغول مى‏شوند. این فرهنگ به امحاءِ خرده‏فرهنگها، فرهنگهاى محلى، سنتى، بومى و دینى و... مى‏پردازند. با تضعیف علقه‏هاى سنتى و گسیختن شیرازه اجتماعى زمینه پذیرش فرهنگ دستورى یا آمرانه به عنوان عامل التیام‏بخش بدون تعقل‏ورزى حاصل مى‏آید. فشارهاى اجتماعى ناشى از فقد اعتقادات و احساسات مشترک و به تعبیر دورکیم «وجدان جمعى» انسانهایى را که به صورت ذره‏اى پراکنده شده‏اند سمت و سوى جدیدى مى‏بخشد؛ که این سمت و سو همانا جامعه توده‏اى است. بالاخره او نیازمند به جامعه است؛ چرا که «جامعه ابرقدرتى است با طبیعتى خاص که انسان را وابسته به خود مى‏خواهد و او را چون بنده‏اى به خدمت خویش مى‏گیرد».3 در این حالت آگاهى و همبستگى قبلى در آگاهى و همبستگى توده‏اى مستحیل مى‏گردد و نوعى همگرایى میان ایدئولوژیهاى طبقات مختلف پیدا مى‏شود و نمادهاى مشترک فراطبقاتى در سراسر جامعه گسترش مى‏یابد.4طبقات مختلف مردم، به ویژه نخبگان، گرد یک ایدئولوژى واحد فراخوانده شده و در راستاى عمل به آن در قالب بخشنامه‏ها، قوانین جارى و... بسیج مى‏شوند. چرا که جامعه توده‏اى استعداد ویژه‏اى براى ایدئولوژیک شدن دارد و ایدئولوژى نیز مدعى اعاده و احیاى نظم مطلوب و همبستگى و زندگى معنوى از دست رفته است. سازمانهاى توده‏اى نهادها و هنجارهاى لازم براى آگاهى‏بخشى را در اختیار جامعه توده‏اى قرار مى‏دهند. همبستگى حاصل از این آگاهى‏بخشى بسیار احساسى و عاطفى است و در عین حال غیرعقلانى و جنبه یقینى ندارد. لذا بسیار شکننده، غیرخودجوش، ظریف، صورى و کاذب، غیرپویاو توأم با عدم مداومت است. 5
با چنین زمینه‏اى رهبرى توده‏اى از بین کسانى که بیشترین آسیب را از اوضاع جارى دیده‏اند یارگیرى مى‏کند. شاهزادگان و اشراف دوره قاجارى، که مناسبات منضبط طبقاتى خود را از دست داده‏اند، عشایر و ایلیاتیها، به ویژه خانزاده‏ها که نظم قبیله‏اى خود را از دست داده‏اند، طبقه متوسط جامعه شهرى که خود منتقد اوضاع قبل بودند و از جمله آن دسته که به نوعى با فرهنگ مدرن آشنا شده بودند، تحصیلکردگان در دیار فرنگ که وضعیت موجود را نامناسب تشخیص مى‏دادند و از همه مهمتر مشروطه‏خواهان و اصلاح‏طلبان که آمال و آرزوهاى خود را ناکام مى‏یافتند و کسانى که داراى ریشه‏هاى اجتماعى سست‏ترى بودند در این بسیج عمومى شرکت کردند. پذیرش ایدئولوژى حاکم و رهبرى مقتدر از سوى این جریانات ریشه در همین عامل دارد. رهبرى با مدد نخبگان فکرى و سیاسى که در پى ناجى بودند دست به ایدئولوژى‏سازى زد. گرچه شاه از سواد کافى بى‏بهره بود ولى به این نکته واقف بود که طبقه نخبه‏اى را به همین منظور گرد خود آورد و برنامه‏هاى آنان را به مرحله اجرا گذارد.
«ناسیونالیسم رمانتیک»، ایدئولوژى و یا سمبل کلى بود که در قالب همبستگى نژادى ـ ملى و تقویت روح ملى ایرانى در فضاى فکرى، فرهنگى اجتماع تعمیم یافت؛ به گونه‏اى که کمتر ادیب، نویسنده، متفکر و یا سیاستمدارى را مى‏یابیم که خارج از این بسیج توده‏اى دست به قلم ببرد و یا عمل نماید. چه کسانى که درون نظام دولتى جاى دارند و چه اشخاصى که خارج از سیستم فعالیت مى‏کنند در این پروسه شرکت کردند و سمبل ناسیونالیسم به عنوان گفتمان غالب در عرصه‏هاى مختلف فرهنگى، اجتماعى و سیاسى حاکمیت یافت.6
با عنایت به این موضوع و با توجه به اینکه در این دوره شاه تأسیس حزبى فراگیر همچون حزب خلق ترکیه را از مشاوران و عوامل سیاسى خود طلب مى‏نمود و با وجود این، به دلایلى چنین نهادى تأسیس نشد، مى‏توان به این نتیجه رسید که هیئت حاکمه از مهم‏ترین عامل ایجاد نظام توتالیتر تهى بود. در عین حال، آرمانهاى رژیم سیاسى به علت تقابل ایدئولوژیک با باورهاى مذهبى و سنتى جامعه موفق به اقناع ایدئولوژیک در کلیت جامعه نشده است. از این‏رو در ایجاد بسیج توده‏اى حداقل در بین بخشى از پیکره اجتماع وقت عاجز مانده است، گرچه در نتیجه گسست فکرى و ایدئولوژیک جامعه، که از چند دهه قبل آغاز شده بود، توانسته بود بر موج پدید آمده سوار شود؛ ولى در هدایت آن به طور کلى موفق نبود؛ و در ثانى به دلیل خصلتهاى ذاتى جامعه توده‏اى، سرانجام، تلاشها به صورت ناکامل و ناموفق متوقف شد؛ از این‏رو، در خوش‏بینانه‏ ترین حالت مىتوان آن نظام را شبه توتالیتر نام نهاد.7

برخى به شیوه غیرمتعارف از آنچه که در جامعه‏شناسى از مدلهاى نظامهاى سیاسى نام برده مى‏شود، نوع نظام سیاسى دوره مورد نظر را، با الهام از بابى سعید، «کمالیسم» نامیده‏اند. بابى سعید برنامه اصلاحى مصطفى کمال در ترکیه را نه فقط به عنوان یک مدل سیاسى، اجتماعى وحتى نهضت بلکه به عنوان گفتمانى هژمونیک جهت جداسازى دولت از اسلام معرفى مى‏نماید، گفتمانى که سرانجام در هیئت نهضتى بزرگ به بخشى از کره خاک سر و سامانى دیگر بخشید و به عمر نوعى از حاکمیت (: خلافت) پایان داد؛ و از آنجا تأثیرات خود را بر سایر مناطق با همان شرایط بر جاى گذاشت. بنا به گفته سعید، این گفتمان در طول دوره شکل‏گیرى جمهورى جدید در ترکیه (45-1923م) ظاهر شد. از نظر بابى سعید گفتمان کمالیسم حاوى مؤلفه ‏هاى زیر بود: غیردینى کردن، ملىگرایى، مدرن شدن، غربى شدن.8

او مى‏گوید دو راهبر اول، به طور واضح، در شش شعارى که کمالیستها براى تلخیص ایدئولوژى خود تدوین کرده بودند، طرح‏بندى شد. تحت عنوان، به اصطلاح،  «شش تیر» کمالیسم. (جمهوریخواهى، ملىگرایى، مردمگرایى، سوسیالیسم دولتى، غیردینى کردن و انقلاب‏خواهى). دو موضوع دیگر، یعنى مدرن شدن و غربى شدن کاملاً در سراسر گفتمان به چشم میخورد.9

سعید معتقد است «کمالیسم» بر ساختار ذهنى شاه ایران تأثیر وافرداشت، به گونه‏اى که او علنا سیاستهاى آتاتورک را تقلید کرد. در اینکه رضاشاه در اعمال سیاستهاى راهبردى خود عمیقا از آتاتورک الهام گرفت تعرضى نیست؛ مسئله این است که «کمالیسم» را در ادبیات سعید به عنوان یک گفتمان مى‏یابیم و، همان‏گونه که گذشت، نظام سیاسى به تعامل دو حوزه خصوصى و عمومى اشاره دارد؛ حال آنکه در گفتمان، صرف مناسبات دموکراتیک یا غیر آن به میان نمى‏آید. بنابراین، پذیرش گفتمان «کمالیستى» به عنوان نوع نظام سیاسى خالى از اشکال نیست؛ با این حال، انعکاسى از محتواى آن نظام است.

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •