طبقه لوطی ها در تهران و مواجه توریست فرانسوی با آنان در عهد قاجار

طبقه لوطی ها در تهران و مواجه توریست فرانسوی با آنان در عهد قاجار

«لوطی» یعنی مردی که هیچ نوع شغل معین و ثابتی ندارد فقط گاهگاهی به چندین حرفه کم و بیش مجاز دست می زند از قبیل تردستی، سمساری، دلالی، پا اندازی، چشم بندی، نقالی... وی در کلاهبرداری بسیار ماهر، حتی گاهی از آن بدتر یک باج بگیر و زورگوی حرفه ای است.

کافه تاریخ- کشکول

 

اینکه فکر می کنم فرصت آن رسیده است که درباره این طبقه خاص که در تهران به سر می برند، مختصر اشاره ای بکنم: 

«لوطی» یعنی مردی که هیچ نوع شغل معین و ثابتی ندارد فقط گاهگاهی به چندین حرفه کم و بیش مجاز دست می زند از قبیل تردستی، سمساری، دلالی، پا اندازی، چشم بندی، نقالی... وی در کلاهبرداری بسیار ماهر، حتی گاهی از آن بدتر یک باج بگیر و زورگوی حرفه ای است. هر چه به دست آورد، بی آنکه چیزی از آن پس انداز کند، بلافاصله همه را خرج این و آن می کنند. اغلب در بازار پرسه می زند و از مشتریهای دائمی میخانه های پنهانی است. در زندگی فقط یک هدف دارد: به خاطر دلش زندگی کند. اغلب هم در این راه موفق است. لوطی»ها با زندگی پر ماجرایی که دارند رفته رفته بینید، جسور و حتی گستاخ می شوند و سر هیچ و پوچ، به جان هم می افتند. گاهی نیز برای اینکه یک لوطی واقعی موقعیت خود را تحکیم و شهرت بیشتری کسب کند، با قمه یا طپانچه به فراشان حکومت حمله ور می شود و تا چند نفر از آنها را مجروح یا مقتول نکرده، از پای نمی نشیند. بعد از چنین ضرب شستی اگر توانست از معرکه جان سالم بدر برد گل کاشته است و پیش همقطاران و اهل محل سخت معروف می شود و اگر هم گیر افتاد در راه شهرت سر را به باد داده است. | ولی همین لوطی ها صفات پسندیده ای نیز دارند، و در مواقع لزوم آنچنان جوانمردی، از خودگذشتگی و شهامت نشان می دهند که در کمتر کسی دیده می شود. من با یکی از آنها آشنا شدم که خوب فرانسه حرف می زد. گویا سابقا معلم سرخانه یکی از اعیان معروف شهر بود، ولی در اندرون خانه، حین ارتکاب به یک جرم نابخشودنی غافلگیر شده بود. به قراری که می گفت به کیفر فاش شدن این راز بزرگ به چندین ضربه شلاق و یک سال زندان محکوم می شود. بعد از رهائی از زندان، اجبارة عطای معلمی را - که آب و نانی ندارد - به لقایش می بخشد و رو به تردستی و چشم بندی می آورد و دیری نمی گذرد که در فن سحر و افسون و جادو جمبل استاد می شود. به طوری که خودش تعریف میکرد چرخ زندگی اش با رفتن از شهری به شهر دیگر و بریدن گوش خلق الله ، هر طور بود می گشت. روزی که ما افتخار آشنائی با این مرد جالب را پیدا کردیم، دوباره نمی دانم به کیفر چه جرمی تازه از زندان مرخص شده بود و ما به کمک و راهنمائی او توانستیم دخمه ها و گوشه و کنار کثیف شهر را که محل تجمع بدترین مردم و اوباش تهران بود، از نزدیک بینیم. او دست کم ده ها بار می توانست همه ما را به قتل برساند و هر چه را داشتیم تصاحب کند، ولی یک شاهی هم از ما ندزدید. . در تهران، نظیر کلیه شهرهای مشرق زمین، بازار محل با جوش و خروشی بود که بیش از هر نقطه دیگر مسافران خارجی را به سوی خود جلب می کرد. ولی کوچه ها و خیابانها نیز که صحنه برگزاری انواع و اقسام نمایشهای جالب و آداب و رسوم عجیب بود، به نوبه خود برای ما تازگی داشت. مثلا اگر یکی از رجال معروف می خواست به بازدید دوستی برود، پیشاپیش او عده ای «فراش» با ضربات شلاق از میان جمعیت برای او راه باز می کردند. خانمهای اندرون با تشریفات خاص به گردش می رفتند. یکی از سردسته ایلات چادر نشین با ملتزمین عجیب اش وارد شهر می شد، شاهزاده ای به یکی از ایالات دور دست عزیمت می کرد، کاروان هائی اسباب و اثاثه شاه را به یکی از کاخهای خارج شهر حمل می نمود، یکی از حکام که به وسیله شاه احضار شده بود، با دبدبه تمام وارد می شد. مراسم عروسی نیز جالب بود: صبح عده زیادی از خدمتکاران، در کوچه های پر رفت و آمد پشت سرهم صف کشیده، در خوانچه های بزرگی انواع و اقسام اسباب و اثاث (فرش، جواهرات و چیزهای دیگر) را که به عنوان جهیزیه به عروس داده بودند، به خانه داماد می بردند. اغلب برای چشم همچشمی و ابراز «تشخص» یا به عبارت ساده تر برای اینکه با زرق و برق بیشتر چشم در و همسایه را خیره کنند، تعداد زیادی اشیاء قیمتی را از دوست و آشنا به عاریت می گرفتند و کمیت و کیفیت جهیزیه را چشمگیرتر می کردند. شب همان روز، دسته دیگری از نزدیکان، باشکوه و جلال تمام، در حالی که یک ردیف مشعل دار عروس را در میان گرفته بود، او را به منزل جدید همراهی می کرد. گاهی پیشاپیش اسبی که عروس بر آن سوار شده بود . یا اگر دختر متعلق به خانواده متعینی بود - پیشاپیش کالسکه ای که در آن عروس با دایه اش نشسته بود، یک دسته موزیک نظامی، آهنگهائی می نواخت. اغلب جشن «شب زفاف» با آتشبازی - که سخت مورد علاقه ایرانی هاست و بعضی اوقات حتی در وسط روز نیز از تماشای آن لذت می بردند - به پایان می رسید. وقتی که آتشبازی شروع می شد، حتی مردان بزرگ و پا به سن گذاشته از فرط خوشحالی و هیجان چنان دیوانه وار به وسط آتش فشفشه ها، و ترقه ها می پریدند که گفتی لباسشان نسوز یا بدنشان روئین تن و آسیب ناپذیر است. تقریبا در هر مراسم عروسی اتفاقاتی رخ می داد ولی هیچ حادثه ای حاضران را از شور و حال باز نمی داشت. وقتی که آخرین فشفشه آتش می شد، جمعیت با هلهله و فریادهای شادی از دور هم متفرق می گردید در حالی که شرح احوالات و حوادث این شب مدتها نقل محافل مختلف شهر بود. 
 

مشاهده مطلب
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  •  
  •