فریده دیبا در خاطرات خود از سالهای پایانی سلطنت محمدرضا پهلوی پرده برمیدارد؛ دورانی که شاه با دوری از مردم و غرق شدن در تلقینات بیگانگان، چنان در توهمِ «رسالت ماورایی» غرق شده بود که کوچکترین صدای منتقدان را نادیده میگرفت و خود را تافتهای جدابافته از سایر انسانها میپنداشت.




